Daisypath Anniversary tickers
Lilypie Pregnancy tickers
خاطرات من از روزهای زندگی

+ یک عدد ماری چاخالوی سرما خورده

سلام

می خوام برای n+1 امین بار مشهدی ماری بشم و برم پیش هسمری دلم براش خیلی تنگ شده آخه هسمری عزیز این هفته نیومد چون من گفتم نیا چون قیافم خیلی خیلی دیدن داشت دماخم عین یه ناودون پر از بارون شده بود و اندازه یه گلابی بزرگ ابروهامم دیدنی پشمالو صورتمم کثیف عین حسنی .

خلاصه این هفته از پذیرفتن هسمری معذور بودیم چون ترسیدیم وانگهی ایشان هم از ما سرماخوردگی بگیرن و خاطر عزیزشان مکدر شود .

حالا قراره من سه شنبه برم پیشش دلم براش خیلی تنگیده ، عزیزم گلم ای کاش زود سه شنبه بیاد

راستی امروز واسه خواهری عیدی روز عید قربونو پیشاپیش میارن خوشبحالش ماکه نوزمدی از این عیدا نداشتیم ، آها یه چیز دیگه پدرهسمری هر سال عید قربون یه گوسفند قربونی می کنه می خوام برم اونجا از نزدیک ببینم چه جوری پخ پخش می کنن ؟ آخه همسری پخش می کنه ؟ (جلاد ِ می ترسم یه روز منم پخ کنه)

نویسنده : ماری ; ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٩
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ رژیم تعطیل شد

سلامی با تاخیری چند روزه

رژیم تعطیل شد ، روز هشتم رژیم برای انجام یکسری آزمایشات خون کله صبح ناشتا به بیمارستان مراجعه نموده  و پس از انجام آن سری از آزمایشات بدو بدو به اداره برگشته و خود را در محل کار  با نیم ساعت تاخیر حاضر کردم اما از آنجایی که شانس ما همیشه جلوتر از خودمان به هر جا که به خواهیم برویم می رود  اونروز آقای خدماتی محترم هیچ گونه زحمتی به خود نداده و برای ما چایی نیاوردند که ما حداقل آن را کوفت کنیم و از ناشتایی بیرون بیاییم ، خاطر نشان می شود که در بیمارستان به اندازه یک آمپول گاوی برای انجام سه آزمایش از ما خون گرفتند ، خلاصه بعد از گذشت ساعت 10 و نیم متوجه شدیم که خیلی تشنه هستیم و زمان خوردن کپسول هایمان هم می گذرد بنابراین یک لیوان آب آماده کردیم و تعدادی قرص و کپسول را با شکم خالی میل نمودیم . تا ظهر هیچ بلایی سرمان نیامد ، وقتی به منزل خود برای کارهایی مراجعه کردم هیچ چیزی برای صرف نهار نداشتم بنابراین به خواهر کوچکمان تلفن کردیم از همان نهارهای اشرافی که در روزهای رژیم میل می کنیم ( مرغ آبپز بد مزه) را از منزل مادر برایمان بیاورد ایشان هم لطف کردن و با نیم ساعت تاخیر تشریف آوردن اما قبل از آمدن ایشان تمام زمین و زمان به هم ریخت  و معده این جانب میلیونها لیتر آب خالی را بالا آورد و ما مرگمان را در جلوی چشممان دیدیم  و فهمیدیم که بس احمقیم که با معده خالی قرص و شربت میل نموده ایم بعد از آمدن خواهرمان به او چیزی نگفته ( بس که می دانیم او دهن لق است و به مادر اطلاع می دهد ) نهارمان  را میل نمودیم .

بعد به مادرمان زنگ زدیم که مادرجان تشکر از نهاری که فرستاده بودین حالا که زحمت کشیدین چرا بیشتر ندادین و لطفا بیایید با هم این خانه ما را گرد گیری و خانه تکانی مختصری بکنیم  که فردا پس فردا سرو کله هسمری پیدا می شود ونگوید این چه زنی است که ما گرفته ایم مادر مهربانمان هم که از جان گذشته قبول کرد و ما باز از حالمان به او چیزی نگفتیم تا نگران احوالمان نشود اما بعد از آمدنش از آنجایی که مادراست و رخسار زرد ما رادید فهمید حال ما بداست و بد و بیراه به این رژیم گفت و به یکمی هم به ما و فرمودند دیگر رژیم نگیر و ما رفیتیم ترازو را آوردیم و خود را وزن کردیم و دیدم بله فقط 2 کیلو کم کرده ایم پس از تحمل این همه مشقت .

به تمامی دوستانی که می خواهند این رژیم را بگیرند توصیه اکید می شود از این کار خودداری کنند .

خلاصه گفیتیم رنجش به گنجش نمی ارزد و از همان عصر تصمیم گرفتیم که دیگر ادامه ندهیم و بعد از آنکه مادرمان به تنهایی منزل ما راتر و تمیز کردند به خانه مادر مراجعه نمودیم .

چشمتان روز بد نبیند به محضیکه پایمان به آنجا رسید دنیا و تمام اتاق ها دور سرمان شروع به چرخش کرد و تا صبح روز بعد من سوار بر چرخ و فلیک بودم  که دور تا دور منزل مادرمان می چرخید و چند بارهنگام راه رفتن بر روی  خواهر هایم افتادم و کم مونده بود انها را روانه بیمارستان بکنم

و این بود نتیجه این رژیم کذایی هر چند که نتایجش انگار به همین جا ختم نمی شود چون امروز زمانی که برای گرفتن جواب آزمایش به بیمارستان مراجعه کردم فرمودند کم خونی داری فکر کنم همش نتایج این رژیم است آخه من قبلش کم خونی نداشتم شنبه باید پیش متخصص برم تا ببینم اون چی می گه خدا رحم کند خیلی پشیمونم ای کاش این رژیم نمی گرفتم 2 کیلو ارزشش و نداشت تازه اگه برنگرده

نویسنده : ماری ; ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٥ آبان ۱۳۸٩
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ روز هفتم رژیم

روز هفتم:
صبحانه:یک فنجان قهوه+یک حبه قند+یک ورق نان تست
نهار: 3 عدد تخم مرغ سفت+یک ورق کالباس+کاهو
شام :سالاد کلم+گوجه فرنگی+سس آبلیمو+یک عدد میوه

 

امروز روز هفتم رژیممه همه می گن یه خورده لاغر شدی جدیدنا خودمو وزن نکردم اما می فهمم که یه خورده لاغر شدم امروز بعداز مدتا تونستم یه وقت دکتر بگیرم و برم دکتر برای چکاب از سرصبح تو بیمارستان معطل دکتر نشستم تازه من شماره یک بودم برای اولین بار این اتفاق تو زندگیم افتاده بوده که شماره ویزیتم یک باشه اما از اونجایی که ما لب دریا هم بریم دریا خشک می شه ، خانم دکتر 1:30 دقیقه تاخیر داشتن و در اتاق عمل حضور داشتن مطمئنم اگه من شماره یک نبودم همچین مشکلی پیش نمی یومد کلی آدمایی بیچاره بعد از خودممو هم الاف کرده بودم .

خلاصه بعد از کلی معطلی خانم دکتر تشریف آوردن و ما رو ویزیت کردن و کلی آزمایش و یه خورده دارو نوشتن . از صبح دیگه بدو بدو تو این خیابونای شلوغ از این ور به اون از این آزمایشگاه به اون آزمایشگاه تازه فردا هم باید برم یه سری دیگه آزمایش بدم بگو خوب مگه مرض داری میگی واسم آزمایش بنویس خوب همین جور دلم واسه پول خرج کردن تنگ شده بود دیگه ولی خدا را شکر تا اینجاش مشکلی نداشتم امیدوارم جواب آزمایشهای فردا هم مثبت باشه خلاصه تا ظهر الاف بودمو دیدم دیگه وقت نمی شه برم خونه واسه نهار از همونجا زنگ زدم خونه خالم که نزدیک آزمایشگاه بود گفتم برام سه تا تخم مرغ آب پز کنه میام می برم رفتم خونشون دیدم اونام آمادن دارن میرن همونجایی که من می خوام برم واسه کلیه های دختر خالم عکس رنگی بگیرن آخه دختر خالم مریضه دوبار کلیه هاشو عمل کرده ، دیگه تخم مرغارو گرفتم و دوباره با هم برگشتیم نوبت اونا از من جلوتر  دیگه چی بگم که خاله جون یک ریز گریه کرد و آه و ناله و اعصاب منم کلا به  هم ریخت و من و هزار بار فرستاد پیش آقای دکتر بپرس این واسه چیه این یعنی چی چرا اینو نوشتیت معنیش چی می شه

بعدشم یه راست از همونجا اومدم سرکار و خونه نرفتم و الان به سلامتی سرم درد می کنه و حالم از خوردن تخم مرغ های آبپز به هم خورد این چه رژیمیه دیگه ای خدا

 

نویسنده : ماری ; ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۱ آبان ۱۳۸٩
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک



Powered by Abzarak.com