Daisypath Anniversary tickers
Lilypie Pregnancy tickers
خاطرات من از روزهای زندگی

+ هفته دوم رژیم

این هفته که خودمو وزن کردم  یک کیلو کم کرده بودم یعنی شدم 76 کیلو امیدوارم بتونم خوب ادامه بدم البته بعضی وقتا دختر بدی می شم و پفک می خورم اما قول می دم دیگه تکرار نشه چشمک

تو این روزا و شبا من و هم دعا کنین

نویسنده : ماری ; ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٩
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ بی حوصله

این روزا خیلی بی حوصله ام همسری دیروز اومد و امروز ساعت3 رفت

راستی یه خبر وحشتناک دشب مامی اینا خونه پدر همسر خواهرم برای مراسم محرم و صرف شام دعوت بودن البته من و همسری هم دعوت بودیم ولی نرفتیم به خاطر همین مامان خواهر کوچیکه رو آورد خونه ما تا تنها نمونه خلاصه همین جوری که داشتیم با خواهری فیلم نگا می کردیم همسری هم تو آشپزخونه بود یه دفعه یه موش عین  فرفره از تو آشپزخونه دوید رفت تو اتاق خواب منو می گی جیغ داد فریاد که ای خدا موششششششششششششششششش

همسری بیچاره هول شده بود و پرید طرف من و منم لال شده بودم دیگه قدرت تکلم نداشتم و تو دلم فریاد می زدم موششششششششش

خلاصه پریدیم و در اتاق و بستیم  و همسری رو فرستادیم تو اتاق که اونو بگیره منم از درد این زائده بزرگ نمی دونستم چی کار کنم انگار همه دنیا رو سرم آورار شده بود نمی دونستم از کجا اومده اصلا ما خیلی خونمونم نستیم دیگه اینقده غصه خوردم که نگو بعدش همسری گفت به جای این کارا و ناراحتی بیا اینجا ببینم کجا قایم شده منو می گی یه لحظه رفتم تواتاق خواب و دربستم که موشه در نره و خودم رفتم رو  تخت  تا وقتی دیدمش به همسری بگم  که بکشتش ،  اما از آنجایی که خواهر پسر شجاعم یه دقیقه نتونستم تحمل کنم و فوری در رفتم اومدم بیرون . خلاصه خواهرم جور ما رو کشید و اون داوطلب شد که بره تو منم بیرون از اتاق حرص می خوردم تا دو سه ساعت اون تو بودن نمی تونستن بگیرنش به همسری گفتم تا موشو نگرفتی حق  نداری بخوابی

همسری بیچاره هم تمام وسایلای اتاق خواب و یکی یکی  نگا می کرد و می فرستاد تو هال تا اتاق خواب یه کم خلوت بشه نمی دونید چه شکلی شده بود خونم عین بازار شام شتر با بارش گم می شد  تمام کشو های داور و لباس و  و قالیچه ها و متکا ها و پتو  و هر چی فکرشو بکنین هر چی آشغالیی که زیر تخت گذاشته بودم همشون به قاعده نیم ساعت وسط هال ریخته شدن و من با فکر اینکه  کی اینا رو دوباره مرتب می کنه دوباره غمی بزرگ دلمو و گرفت  اما انگار که نه انگار نمی تونستن آقا موشه رو پیدا کنن و این خیلی سخت تر بود چون ما می ترسیدیم اونجا خونه داره و رفته باشه تو خونش پیش مامان بابا و خواهرا و داداشاش .

بعد از اینکه دیدم همسری نمی تونه تنهایی از پسش بر بیاد زنگ زدم به داداشی که ایشون جواب نداد و بعد زنگ زدم به  پدر که ایشو ن هم خندان گفت : ولش کنین نمی تونین بگیرینش ولش کنین

منو میگی داشتم می میردم خلاصه بعد از اینکه بابا هم اومد نتونستیم بگیریمیش و سرم داشت منفجر می شد اینقدر تو این چند ساعت قصه خوردم همسری رفت از تو انبار دوتا دفتر موش آورد تا موشه مشقاشو بنویسه دفتر را گذاشت تو اتاق خواب و دربست و با خیال راحت اومد تا یک و نیم  شب فیلم  نگا کرد و منو حرص داد همونجا تو هال خوابدیم اما بازم جرئت نمی کردم می ترسیدم موشه با وسایلا اومده باشه تو هال و ما نفهمیده باشیم و لابلای لباسا و کشو ها قایم شده باشه تا صبح مردم دیگه صبح ساعت 10 به زور همسر رو بیدار کردم تا به ادامه کارشون برسن و این موش بدجنس و دستگیر کنن  و خودم رفتم تو آشپزخونه یهو دیدم همسری خندون اومد گفت موشه تو تله افتاده اومده مشقاشو بنویسه تو دفتر گیر کرده اول فکر کردم شوخی می کنه رفتم از دور نگاش کنم دیدم نه راست می گه خیلی خوشحال شدم که تونستیم موشو دستگیر کنیم وگرنه اون خونرو تخلیه می کردم

هر چند تا ظهر همش فکر کی کردم دورو برم داره موش رد می شه به صاحب خونه خرم مون می گیم این پیلوتو اینقدر شلوغ نکن آشغالاتو جمع کن خونت موش اومده همچین با تعجب میگه موشششش!!!!!!!!!  انگار تو عمرش موش ندیده خدا کنه دیگه موش نیاد چندشم می شه حتی از اسمش

نویسنده : ماری ; ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٩
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ هفته اول رژیم

امروز یه هفته از رژیمم گذشته خیلی سعی کردم تو ین 7 روز خودمه تندتند وزن نکنم اما نتونستم آما از اونجایی که امروزم خودمو وزنیدم دیدم که اووووووووووو 2.5 کیلو کم کردم و به وزن 77 رسیدم به خودم تبریک می گم البته ورزش هم می کنم یه سی دی ورزش اینترنتی خریدم که به قیمتش نمی ارزه اما مشوقه خوبیه امیدورام موفق باشم می خوام تا تولد هسمری که دوم دیماه یه مقدار قابل توجهی کم کنم نمی دونم چقدر نمی خوام با عجله جلو برم

این هفته همسری اومدو 4 روز پیشم موند خیلی خوشحالم دوباره سه شنبه میاد این دفعه که اومده بود تونستم جلوی خودمو بگیرم و با اون شکمو تو خوردن همکاری نکنم

خدا کنه تا هفته دیگه هم یه دو سه کیلو دیگه کم کرده باشم البته الان این قدر چاخالو شدم که فکر کنم 10 کیلو دیگه هم کم کنم تازه می شم 70 که خودش بازم اوج چاخالوییه اما چاره ای نیست هر که چاخالو می شه باید پای لرزشم بشینه ........

این داستان ادامه دارد ....................

نویسنده : ماری ; ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٩
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ روز تولد من

چهارم ماه روز تولدم بود اما مثل خیلی سالای پیش این روز  روز قشنگی برام نبود نمی دونم چرا تو این روز احساس افسردگی و ناراحتی می کنم ناراحت امسال بیست و چار بهار و پشت سرگذاشتم و وارد بیست و پنج سالگی شدم چقدر عمر آدم سریع می گذره انگار همین دیروز وارد دانشگاه شدم و جشن 18 سالگی گرفتم یعنی واقعا 7 سال گذشت.

ای خدا امسال خیلی کمتر از سالهای گذشته تولدمو بهم تبریک گفتن و این موضوع هم تو شدت افسردگیم بی تاثیر نبود حتی همسری هم آخرای شب روز بعدش زنگ زد و تولدمو تبریک گفت البته از قبلشم یکم ازش دلخور بودم شایدم من زیاد حساسم و سربه سرش می زارم خودش می گفت منظور نداشته اما به نظرم این یه جواب مردونه است فقط از دو نفر امسال کادو گرفتم مامی جونم و مامی همسری .

راستی امسال تولدم با عید غدیر مصادف بود همسری سید فکر کنم چون چهارشنبه شب عید بود سیماش یه خورده قاطی شده بود چشمک

اصلا خودم تولدمو به خودم تبریک می گم

راستی دوباره تصمیم گرفتم رژیم بگیرم اون دو کیلویی که کم کرده بود دوباره برگشت که هیچ دو کیلو دیگه هم مهمون شدیم خنده

البته نه از این رژیمای گذایی 10 -12 روزه بلکه طولانی مدت قبلا یه بار این رژیم گرفتم و حدود 20 کیلو کم کرده بودم نمی دونید چه باربی شده بودم اون موقها باربی رو از رو من الگو برداشتنتعجب

خلاصه می خوام برگردم به همون 60 کیلو البته اون موقع تا 54 هم پیش رفتم

ولی حالا............................

وزن اولیه (خجالت می کشم بگم 79.5)

وزن دلخواه (حدود 60 )

از امروز 6 آذر شروع کردم  تاانشاءالله عید نوروز

البته می خوام تا دیماه که تولد همسری هم هست یه خورده متفاوت شده باشم آخه اونم امسال تو تولد من سنگ تموم گذاشت و متفاوت تر از  همیشه بود  دروغگو

نویسنده : ماری ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک



Powered by Abzarak.com