Daisypath Anniversary tickers
Lilypie Pregnancy tickers
رژیم تعطیل شد - خاطرات من از روزهای زندگی

+ رژیم تعطیل شد

سلامی با تاخیری چند روزه

رژیم تعطیل شد ، روز هشتم رژیم برای انجام یکسری آزمایشات خون کله صبح ناشتا به بیمارستان مراجعه نموده  و پس از انجام آن سری از آزمایشات بدو بدو به اداره برگشته و خود را در محل کار  با نیم ساعت تاخیر حاضر کردم اما از آنجایی که شانس ما همیشه جلوتر از خودمان به هر جا که به خواهیم برویم می رود  اونروز آقای خدماتی محترم هیچ گونه زحمتی به خود نداده و برای ما چایی نیاوردند که ما حداقل آن را کوفت کنیم و از ناشتایی بیرون بیاییم ، خاطر نشان می شود که در بیمارستان به اندازه یک آمپول گاوی برای انجام سه آزمایش از ما خون گرفتند ، خلاصه بعد از گذشت ساعت 10 و نیم متوجه شدیم که خیلی تشنه هستیم و زمان خوردن کپسول هایمان هم می گذرد بنابراین یک لیوان آب آماده کردیم و تعدادی قرص و کپسول را با شکم خالی میل نمودیم . تا ظهر هیچ بلایی سرمان نیامد ، وقتی به منزل خود برای کارهایی مراجعه کردم هیچ چیزی برای صرف نهار نداشتم بنابراین به خواهر کوچکمان تلفن کردیم از همان نهارهای اشرافی که در روزهای رژیم میل می کنیم ( مرغ آبپز بد مزه) را از منزل مادر برایمان بیاورد ایشان هم لطف کردن و با نیم ساعت تاخیر تشریف آوردن اما قبل از آمدن ایشان تمام زمین و زمان به هم ریخت  و معده این جانب میلیونها لیتر آب خالی را بالا آورد و ما مرگمان را در جلوی چشممان دیدیم  و فهمیدیم که بس احمقیم که با معده خالی قرص و شربت میل نموده ایم بعد از آمدن خواهرمان به او چیزی نگفته ( بس که می دانیم او دهن لق است و به مادر اطلاع می دهد ) نهارمان  را میل نمودیم .

بعد به مادرمان زنگ زدیم که مادرجان تشکر از نهاری که فرستاده بودین حالا که زحمت کشیدین چرا بیشتر ندادین و لطفا بیایید با هم این خانه ما را گرد گیری و خانه تکانی مختصری بکنیم  که فردا پس فردا سرو کله هسمری پیدا می شود ونگوید این چه زنی است که ما گرفته ایم مادر مهربانمان هم که از جان گذشته قبول کرد و ما باز از حالمان به او چیزی نگفتیم تا نگران احوالمان نشود اما بعد از آمدنش از آنجایی که مادراست و رخسار زرد ما رادید فهمید حال ما بداست و بد و بیراه به این رژیم گفت و به یکمی هم به ما و فرمودند دیگر رژیم نگیر و ما رفیتیم ترازو را آوردیم و خود را وزن کردیم و دیدم بله فقط 2 کیلو کم کرده ایم پس از تحمل این همه مشقت .

به تمامی دوستانی که می خواهند این رژیم را بگیرند توصیه اکید می شود از این کار خودداری کنند .

خلاصه گفیتیم رنجش به گنجش نمی ارزد و از همان عصر تصمیم گرفتیم که دیگر ادامه ندهیم و بعد از آنکه مادرمان به تنهایی منزل ما راتر و تمیز کردند به خانه مادر مراجعه نمودیم .

چشمتان روز بد نبیند به محضیکه پایمان به آنجا رسید دنیا و تمام اتاق ها دور سرمان شروع به چرخش کرد و تا صبح روز بعد من سوار بر چرخ و فلیک بودم  که دور تا دور منزل مادرمان می چرخید و چند بارهنگام راه رفتن بر روی  خواهر هایم افتادم و کم مونده بود انها را روانه بیمارستان بکنم

و این بود نتیجه این رژیم کذایی هر چند که نتایجش انگار به همین جا ختم نمی شود چون امروز زمانی که برای گرفتن جواب آزمایش به بیمارستان مراجعه کردم فرمودند کم خونی داری فکر کنم همش نتایج این رژیم است آخه من قبلش کم خونی نداشتم شنبه باید پیش متخصص برم تا ببینم اون چی می گه خدا رحم کند خیلی پشیمونم ای کاش این رژیم نمی گرفتم 2 کیلو ارزشش و نداشت تازه اگه برنگرده

نویسنده : ماری ; ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٥ آبان ۱۳۸٩
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک



Powered by Abzarak.com