Daisypath Anniversary tickers
Lilypie Pregnancy tickers
ای نام تو بهترین سرآغاز - خاطرات من از روزهای زندگی

+ ای نام تو بهترین سرآغاز

می خواستم اولین یادداشتم رو از فردا اول مهر بذارم اما  چون از امروز ساعتا رو یک ساعت کشیدن عقب از امروز شروع می کنم .

بنده ماری خانوم از اونجایی که کلا سحر خیز تشریف دارم و هیچ وقت هم از سرویس اداره جا نمی مونم (اینجانب کارمند می باشم چشمک) بعد از هزار بار کش و قوس بالاخره از رختخواب گرم جدا شدم و آماده شدم که سر وقت به محل کارم برسم طبق معمول همیشه ٣-۴ دقیقه زودتر از قرار به محل سوار شدن سرویس رسیدم بعد از گذشتن دقایق متمادی همچنان که به راننده سرویس ناسزا می گفتم از آمدن سرویس خبری نبود بالاخره یه ده دقیقه ای گذشت و سرویس نیومد تلفن همراه بنده شروع کرد به زنگیدن جواب دادم خواهر حراست دم در اداره بودن ، فرمودن سرویس  از مسیر ما رد شده گفتم نه هنوز به اینجا که نرسیده گفت من آژانس می گیرم می رم اداره دیر شده دیگه ، منم گفتم میام دیگه واسه سرویس صبر نمی کنم خلاصه چند دقیقه بعدش که رسیدم دیدمش گفت امروز ساعتا رو یه ساعت کشیدن عقب گفتم ای دل غافل بگو پس چرا عین احمقا تو راه بهم نگا می کردن نگو ساعت ۶ صبح بهوای ٧ منتظر سرویس توخیابون مشنگ وایستاده بودم گفتم چقدر خیابونا خلوته ها .سوال

البته باید یه توضیحاتی در مورد این مشنگی بدم ، از اولش  بگم قصه اش درازه

من و آقای هسمری به دلیل مشاغلمون از هم جدا زندگی می کنیم  یعنی اون تو یه شهر دیگه  منم یه شهر دیگه ( شاید فکر کنید  احمقیم )( ولی حالا دیگه) البته خونمون تو شهریه که من هستم و اون هر هفته لطف می کنه و میاد به خانمش سری می زنه ( گاهی اوقات یک هفتش یک ماه می شه ) دیگه اینکه من اکثرا به غیر از وقتایی که هسمری میاد ،  میرم خونه مامان که نزدیک خونه خودم می خوابم افراد خونه مامانم هم همه از صنف مشاغلی هستن که به ساعت کاری روز بعد توجه ندارن آقای پدر معلمن و هنوز تعطیلات تابستونیش تموم نشده بود وبه ساعت کاری نداشت مامان خانمی که خونه دارن و ساعت براشون مهم نیست آقاداداش بازارین و دو خواهر محترمم هم از صنف محصل و دانشجو هستند که اوناها هم تا امروز در تعطیلات به سر می بردند و فردا مشاغلشون فعال می شه .

خوب منم که این همه آدم بی خیال دو رو برمو گرفته انتظار نداشته باشین که بدونم امسال سی و یکم شهریور ساعت و یک ساعت عقب می کشن

خلاصه امروز ضد حال عجیبی خوردم  و باید با این حساب از اونور یه ساعت دیگه اضافه بمونماوه

 

 

نویسنده : ماری ; ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک



Powered by Abzarak.com