Daisypath Anniversary tickers
Lilypie Pregnancy tickers
بی حوصله - خاطرات من از روزهای زندگی

+ بی حوصله

این روزا خیلی بی حوصله ام همسری دیروز اومد و امروز ساعت3 رفت

راستی یه خبر وحشتناک دشب مامی اینا خونه پدر همسر خواهرم برای مراسم محرم و صرف شام دعوت بودن البته من و همسری هم دعوت بودیم ولی نرفتیم به خاطر همین مامان خواهر کوچیکه رو آورد خونه ما تا تنها نمونه خلاصه همین جوری که داشتیم با خواهری فیلم نگا می کردیم همسری هم تو آشپزخونه بود یه دفعه یه موش عین  فرفره از تو آشپزخونه دوید رفت تو اتاق خواب منو می گی جیغ داد فریاد که ای خدا موششششششششششششششششش

همسری بیچاره هول شده بود و پرید طرف من و منم لال شده بودم دیگه قدرت تکلم نداشتم و تو دلم فریاد می زدم موششششششششش

خلاصه پریدیم و در اتاق و بستیم  و همسری رو فرستادیم تو اتاق که اونو بگیره منم از درد این زائده بزرگ نمی دونستم چی کار کنم انگار همه دنیا رو سرم آورار شده بود نمی دونستم از کجا اومده اصلا ما خیلی خونمونم نستیم دیگه اینقده غصه خوردم که نگو بعدش همسری گفت به جای این کارا و ناراحتی بیا اینجا ببینم کجا قایم شده منو می گی یه لحظه رفتم تواتاق خواب و دربستم که موشه در نره و خودم رفتم رو  تخت  تا وقتی دیدمش به همسری بگم  که بکشتش ،  اما از آنجایی که خواهر پسر شجاعم یه دقیقه نتونستم تحمل کنم و فوری در رفتم اومدم بیرون . خلاصه خواهرم جور ما رو کشید و اون داوطلب شد که بره تو منم بیرون از اتاق حرص می خوردم تا دو سه ساعت اون تو بودن نمی تونستن بگیرنش به همسری گفتم تا موشو نگرفتی حق  نداری بخوابی

همسری بیچاره هم تمام وسایلای اتاق خواب و یکی یکی  نگا می کرد و می فرستاد تو هال تا اتاق خواب یه کم خلوت بشه نمی دونید چه شکلی شده بود خونم عین بازار شام شتر با بارش گم می شد  تمام کشو های داور و لباس و  و قالیچه ها و متکا ها و پتو  و هر چی فکرشو بکنین هر چی آشغالیی که زیر تخت گذاشته بودم همشون به قاعده نیم ساعت وسط هال ریخته شدن و من با فکر اینکه  کی اینا رو دوباره مرتب می کنه دوباره غمی بزرگ دلمو و گرفت  اما انگار که نه انگار نمی تونستن آقا موشه رو پیدا کنن و این خیلی سخت تر بود چون ما می ترسیدیم اونجا خونه داره و رفته باشه تو خونش پیش مامان بابا و خواهرا و داداشاش .

بعد از اینکه دیدم همسری نمی تونه تنهایی از پسش بر بیاد زنگ زدم به داداشی که ایشون جواب نداد و بعد زنگ زدم به  پدر که ایشو ن هم خندان گفت : ولش کنین نمی تونین بگیرینش ولش کنین

منو میگی داشتم می میردم خلاصه بعد از اینکه بابا هم اومد نتونستیم بگیریمیش و سرم داشت منفجر می شد اینقدر تو این چند ساعت قصه خوردم همسری رفت از تو انبار دوتا دفتر موش آورد تا موشه مشقاشو بنویسه دفتر را گذاشت تو اتاق خواب و دربست و با خیال راحت اومد تا یک و نیم  شب فیلم  نگا کرد و منو حرص داد همونجا تو هال خوابدیم اما بازم جرئت نمی کردم می ترسیدم موشه با وسایلا اومده باشه تو هال و ما نفهمیده باشیم و لابلای لباسا و کشو ها قایم شده باشه تا صبح مردم دیگه صبح ساعت 10 به زور همسر رو بیدار کردم تا به ادامه کارشون برسن و این موش بدجنس و دستگیر کنن  و خودم رفتم تو آشپزخونه یهو دیدم همسری خندون اومد گفت موشه تو تله افتاده اومده مشقاشو بنویسه تو دفتر گیر کرده اول فکر کردم شوخی می کنه رفتم از دور نگاش کنم دیدم نه راست می گه خیلی خوشحال شدم که تونستیم موشو دستگیر کنیم وگرنه اون خونرو تخلیه می کردم

هر چند تا ظهر همش فکر کی کردم دورو برم داره موش رد می شه به صاحب خونه خرم مون می گیم این پیلوتو اینقدر شلوغ نکن آشغالاتو جمع کن خونت موش اومده همچین با تعجب میگه موشششش!!!!!!!!!  انگار تو عمرش موش ندیده خدا کنه دیگه موش نیاد چندشم می شه حتی از اسمش

نویسنده : ماری ; ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٩
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک



Powered by Abzarak.com