﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>خاطرات من از روزهای زندگی</title>
    <description>rozhaie-zendegi's description</description>
    <link>http://rozhaie-zendegi.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>ماری</managingEditor>
    <lastBuildDate>Mon, 27 Dec 2010 12:18:38 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>سلام به نی نی گولو</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="color: #333399;"&gt;حدود یه هفته ای هست که فهمیدم یه مسافر کوچولو تو راه داریم دوست داشتم بیام بنویسم ازش اما نمی دونم چرا نمی تونستم شاید به خاطر این بود که هنوز تو شوکش بودم .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #333399;"&gt;همسری عزیزم سه هفته ای هست که نیومده و تا ده روز دیگه هم نمی تونه بیاد دلم براش خیلی تنگ شده بهش گفتم که نی نی داریم ولی دوست داشتم ببینمش تا عکس العملش و ببینم فکر کنم خوشحال شد هنوز کسی نمی دونه من و و مامانم و خواهرکوچیکا می دونیم به مامان همسری نگفتیم می خوام وقتی رفتم سونو بهش بگم از وقتی این نی نی شیطون اومده خیلی کمردرد دارم&amp;nbsp; و راحت نمی تونم روی صندلی بشینم اوه راستی طبق معمول هم بعد از دو هفته رژیمم وا رفت البته این بار به خاطر اومدن نی نی گولو بوده&amp;nbsp;&lt;img title="لبخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/1.gif" border="0" alt="لبخند" /&gt;&amp;nbsp;همش گشنم می شه و دلم می خواد یه چیزی بخورم ، ویار ندارم از چیزی هم نه بدم میاد نه خوشم کلا عادی و معمولیم فقط زود خسته می شم و کمرم درد می کنه .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #333399;"&gt;ای کاش هسمری بود نمی دونم بدون اون راحته از این نی نی گولو نگهداری کنم یا نه؟ امیدوارم خدا کمک کنه........&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #333399;"&gt;راستی نی نی گولوی من سید یا سیده است، لطفا برای&amp;nbsp; سلامتیش دعا کنین .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://rozhaie-zendegi.persianblog.ir/post/23</link>
      <author>ماری</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=332977&amp;postID=6016609</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-332977.post-6016609</guid>
      <pubDate>Mon, 27 Dec 2010 12:18:38 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>هفته دوم رژیم</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="color: #333399;"&gt;این هفته که خودمو وزن کردم&amp;nbsp; یک کیلو کم کرده بودم یعنی شدم 76 کیلو امیدوارم بتونم خوب ادامه بدم البته بعضی وقتا دختر بدی می شم و پفک می خورم اما قول می دم دیگه تکرار نشه &lt;img title="چشمک" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/3.gif" border="0" alt="چشمک" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #333399;"&gt;تو این روزا و شبا من و هم دعا کنین&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://rozhaie-zendegi.persianblog.ir/post/22</link>
      <author>ماری</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=332977&amp;postID=5942433</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-332977.post-5942433</guid>
      <pubDate>Sun, 12 Dec 2010 09:58:17 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>بی حوصله</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="color: #333399;"&gt;این روزا خیلی بی حوصله ام همسری دیروز اومد و امروز ساعت3 رفت&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #333399;"&gt;راستی یه خبر وحشتناک دشب مامی اینا خونه پدر همسر خواهرم برای مراسم محرم و صرف شام دعوت بودن البته من و همسری هم دعوت بودیم ولی نرفتیم به خاطر همین مامان خواهر کوچیکه رو آورد خونه ما تا تنها نمونه خلاصه همین جوری که داشتیم با خواهری فیلم نگا می کردیم همسری هم تو آشپزخونه بود&lt;img src="http://www.millan.net/minimations/smileys/fridgesmiley.gif" border="0" alt="" hspace="0" /&gt; یه دفعه یه موش عین &amp;nbsp;فرفره از تو آشپزخونه دوید رفت تو اتاق خواب منو می گی جیغ داد فریاد که ای خدا موششششششششششششششششش&lt;img src="http://www.millan.net/minimations/smileys/crysmiley2.gif" alt="" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #333399;"&gt;همسری بیچاره هول شده بود و پرید طرف من و منم لال شده بودم دیگه قدرت تکلم نداشتم و تو دلم فریاد می زدم موششششششششش &lt;img src="http://www.pic4ever.com/images/flat.gif" border="0" alt="" width="33" height="11" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #333399;"&gt;خلاصه پریدیم و در اتاق و بستیم&amp;nbsp; و همسری رو فرستادیم تو اتاق که اونو بگیره منم از درد این زائده بزرگ نمی دونستم چی کار کنم انگار همه دنیا&amp;nbsp;رو سرم آورار شده بود نمی دونستم از کجا اومده اصلا ما خیلی خونمونم نستیم دیگه اینقده غصه خوردم که نگو بعدش همسری گفت به جای این کارا و ناراحتی بیا اینجا ببینم کجا قایم شده منو می گی یه لحظه رفتم تواتاق خواب و دربستم که موشه در نره و خودم رفتم رو &amp;nbsp;تخت &lt;img src="http://www.millan.net/minimations/smileys/axesmileyf.gif" border="0" alt="" hspace="0" /&gt;&amp;nbsp;تا وقتی دیدمش به همسری بگم&amp;nbsp; که بکشتش ، &amp;nbsp;اما از آنجایی که خواهر پسر شجاعم یه دقیقه نتونستم تحمل کنم و فوری در رفتم اومدم بیرون . خلاصه خواهرم جور ما رو کشید و اون داوطلب شد که بره تو منم بیرون از اتاق حرص می خوردم تا دو سه ساعت اون تو بودن نمی تونستن بگیرنش به همسری گفتم تا موشو نگرفتی حق&amp;nbsp; نداری بخوابی&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #333399;"&gt;همسری بیچاره هم تمام وسایلای اتاق خواب و یکی یکی &amp;nbsp;نگا می کرد و می فرستاد تو هال تا اتاق خواب یه کم خلوت بشه نمی دونید چه شکلی شده بود خونم عین بازار شام شتر با بارش گم می شد&amp;nbsp; تمام کشو های داور و لباس و&amp;nbsp; و قالیچه ها و متکا ها و پتو&amp;nbsp; و هر چی فکرشو بکنین هر چی آشغالیی که زیر تخت گذاشته بودم همشون به قاعده نیم ساعت&amp;nbsp;وسط هال&amp;nbsp;ریخته شدن و من با فکر اینکه&amp;nbsp; کی اینا رو دوباره مرتب می کنه دوباره غمی بزرگ دلمو و گرفت &lt;img src="http://www.millan.net/minimations/smileys/imoksmiley.gif" border="0" alt="" /&gt;&amp;nbsp;اما انگار که نه انگار نمی تونستن آقا موشه رو پیدا کنن و این خیلی سخت تر بود چون ما می ترسیدیم اونجا خونه داره و رفته باشه تو خونش پیش مامان بابا و خواهرا و داداشاش . &lt;img src="http://www.pic4ever.com/images/grouphugg.gif" border="0" alt="" width="114" height="34" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #333399;"&gt;بعد از اینکه دیدم همسری نمی تونه تنهایی از پسش بر بیاد زنگ زدم به داداشی که ایشون جواب نداد و بعد زنگ زدم به &amp;nbsp;پدر که ایشو ن هم خندان گفت : ولش کنین نمی تونین بگیرینش ولش کنین&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #333399;"&gt;منو میگی داشتم می میردم خلاصه بعد از اینکه بابا هم اومد نتونستیم بگیریمیش و سرم داشت منفجر می شد اینقدر تو این چند ساعت قصه خوردم همسری رفت از تو انبار دوتا دفتر موش آورد تا موشه مشقاشو بنویسه &lt;img src="http://www.millan.net/minimations/smileys/bokmal.gif" border="0" alt="" /&gt;دفتر را گذاشت تو اتاق خواب و دربست و با خیال راحت اومد تا یک و نیم&amp;nbsp; شب فیلم&amp;nbsp; نگا کرد و منو حرص داد همونجا تو هال خوابدیم اما بازم جرئت نمی کردم می ترسیدم موشه با وسایلا اومده باشه تو هال و ما نفهمیده باشیم و لابلای لباسا و کشو ها قایم شده باشه تا صبح مردم دیگه صبح ساعت 10 به زور همسر رو بیدار کردم تا به ادامه کارشون برسن و این موش بدجنس و دستگیر کنن&amp;nbsp; و خودم رفتم تو آشپزخونه یهو دیدم همسری خندون اومد گفت موشه تو تله افتاده اومده مشقاشو بنویسه تو دفتر گیر کرده اول فکر کردم شوخی می کنه رفتم از دور نگاش کنم دیدم نه راست می گه خیلی خوشحال شدم که تونستیم موشو دستگیر کنیم وگرنه اون خونرو تخلیه می کردم &lt;img src="http://www.millan.net/minimations/smileys/hi5.gif" border="0" alt="" width="62" height="43" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #333399;"&gt;هر چند تا ظهر همش فکر کی کردم دورو برم داره موش رد می شه به صاحب خونه خرم مون می گیم این پیلوتو اینقدر شلوغ نکن آشغالاتو جمع کن خونت موش اومده همچین با تعجب میگه موشششش!!!!!!!!!&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;span style="color: #333399;"&gt;انگار تو عمرش موش ندیده خدا کنه دیگه موش نیاد چندشم می شه حتی از اسمش&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://rozhaie-zendegi.persianblog.ir/post/21</link>
      <author>ماری</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=332977&amp;postID=5924168</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-332977.post-5924168</guid>
      <pubDate>Wed, 08 Dec 2010 12:31:42 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>هفته اول رژیم</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000080;"&gt;امروز یه هفته از رژیمم گذشته خیلی سعی کردم تو ین 7 روز خودمه تندتند وزن نکنم اما نتونستم آما از اونجایی که امروزم خودمو وزنیدم دیدم که اووووووووووو&amp;nbsp;2.5 کیلو کم کردم و به وزن 77 رسیدم به خودم تبریک می گم البته ورزش هم می کنم یه سی دی ورزش اینترنتی خریدم که به قیمتش نمی ارزه اما مشوقه خوبیه امیدورام موفق باشم می خوام تا تولد هسمری که دوم دیماه یه مقدار قابل توجهی کم کنم نمی دونم چقدر نمی خوام با عجله جلو برم &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000080;"&gt;این هفته همسری اومدو 4 روز پیشم موند خیلی خوشحالم دوباره سه شنبه میاد این دفعه که اومده بود تونستم جلوی خودمو بگیرم و با اون شکمو تو خوردن همکاری نکنم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000080;"&gt;خدا کنه تا هفته دیگه هم یه دو سه کیلو دیگه کم کرده باشم البته الان این قدر چاخالو شدم که فکر کنم 10 کیلو دیگه هم کم کنم تازه می شم 70 که خودش بازم اوج چاخالوییه اما چاره ای نیست هر که چاخالو می شه باید پای لرزشم بشینه ........&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000080;"&gt;این داستان ادامه دارد ....................&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://rozhaie-zendegi.persianblog.ir/post/20</link>
      <author>ماری</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=332977&amp;postID=5901451</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-332977.post-5901451</guid>
      <pubDate>Sat, 04 Dec 2010 10:28:20 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>روز تولد من</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="color: #333399;"&gt;چهارم ماه روز تولدم بود اما مثل خیلی سالای پیش این روز&amp;nbsp; روز قشنگی برام نبود نمی دونم چرا تو این روز احساس افسردگی و ناراحتی می کنم &lt;img title="ناراحت" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/2.gif" border="0" alt="ناراحت" /&gt;&amp;nbsp;امسال بیست و چار بهار و پشت سرگذاشتم و وارد بیست و پنج سالگی شدم چقدر عمر آدم سریع می گذره انگار همین دیروز وارد دانشگاه شدم و جشن 18 سالگی گرفتم یعنی واقعا 7 سال گذشت.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #333399;"&gt;ای خدا امسال خیلی کمتر از سالهای گذشته تولدمو بهم تبریک گفتن و این موضوع هم تو شدت افسردگیم بی تاثیر نبود حتی همسری هم آخرای شب روز بعدش زنگ زد و تولدمو تبریک گفت البته از قبلشم یکم ازش دلخور بودم شایدم من زیاد حساسم و سربه سرش می زارم خودش می گفت منظور نداشته اما به نظرم این یه جواب مردونه است فقط از دو نفر امسال کادو گرفتم مامی جونم و مامی همسری .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #333399;"&gt;راستی امسال تولدم با عید غدیر مصادف بود همسری سید فکر کنم چون چهارشنبه شب عید بود سیماش یه خورده قاطی شده بود &lt;img title="چشمک" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/3.gif" border="0" alt="چشمک" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #333399;"&gt;اصلا خودم تولدمو به خودم تبریک می گم &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #333399;"&gt;&lt;img src="http://www.jellymuffin.com/images/happy_birthday/images/vh7.gif" alt="" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #333399;"&gt;راستی دوباره تصمیم گرفتم رژیم بگیرم اون دو کیلویی که کم کرده بود دوباره برگشت که هیچ دو کیلو دیگه هم مهمون شدیم &lt;img title="خنده" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/21.gif" border="0" alt="خنده" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #333399;"&gt;البته نه از این رژیمای گذایی 10 -12 روزه بلکه طولانی مدت قبلا یه بار این رژیم گرفتم و حدود 20 کیلو کم کرده بودم نمی دونید چه باربی شده بودم اون موقها باربی رو از رو من الگو برداشتن&lt;img title="تعجب" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/13.gif" border="0" alt="تعجب" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #333399;"&gt;خلاصه می خوام برگردم به همون 60 کیلو البته اون موقع تا 54 هم پیش رفتم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #333399;"&gt;ولی حالا............................&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #333399;"&gt;وزن اولیه (خجالت می کشم بگم 79.5)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #333399;"&gt;وزن دلخواه (حدود 60 )&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #333399;"&gt;از امروز 6 آذر شروع کردم &amp;nbsp;تاانشاءالله عید نوروز&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #333399;"&gt;البته می خوام تا دیماه که تولد همسری هم هست یه خورده متفاوت شده باشم آخه اونم امسال تو تولد من سنگ تموم گذاشت و متفاوت تر از&amp;nbsp; همیشه بود&amp;nbsp; &lt;img title="دروغگو" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/44.gif" border="0" alt="دروغگو" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://rozhaie-zendegi.persianblog.ir/post/19</link>
      <author>ماری</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=332977&amp;postID=5869237</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-332977.post-5869237</guid>
      <pubDate>Sat, 27 Nov 2010 08:58:56 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>یک عدد ماری چاخالوی سرما خورده</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000080;"&gt;سلام&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000080;"&gt;می خوام برای n+1 امین بار مشهدی ماری بشم و برم پیش هسمری دلم براش خیلی تنگ شده آخه هسمری عزیز این هفته نیومد چون من گفتم نیا چون قیافم خیلی خیلی دیدن داشت دماخم عین یه ناودون پر از بارون شده بود و اندازه یه گلابی بزرگ ابروهامم دیدنی پشمالو صورتمم کثیف عین حسنی .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="color: #000080;"&gt;&lt;img src="http://cdn.content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/00020379.gif" alt="" width="98" height="90" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000080;"&gt;خلاصه این هفته از پذیرفتن هسمری معذور بودیم چون ترسیدیم وانگهی ایشان هم از ما سرماخوردگی بگیرن و خاطر عزیزشان مکدر شود .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="color: #000080;"&gt;&lt;img src="http://cdn.content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/0002044F.gif" alt="" width="95" height="95" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000080;"&gt;حالا قراره من سه شنبه برم پیشش دلم براش خیلی تنگیده ، عزیزم گلم ای کاش زود سه شنبه بیاد &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000080;"&gt;راستی امروز واسه خواهری عیدی روز عید قربونو پیشاپیش میارن خوشبحالش ماکه نوزمدی&amp;nbsp;از این عیدا نداشتیم ، آها یه چیز دیگه پدرهسمری هر سال عید قربون یه گوسفند قربونی می کنه می خوام برم اونجا از نزدیک ببینم چه جوری پخ پخش می کنن ؟ آخه همسری پخش می کنه ؟&lt;img src="http://www.pic4ever.com/images/2lxe53l.gif" alt="" /&gt; (جلاد ِ می ترسم یه روز منم پخ کنه)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://rozhaie-zendegi.persianblog.ir/post/17</link>
      <author>ماری</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=332977&amp;postID=5822276</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-332977.post-5822276</guid>
      <pubDate>Mon, 15 Nov 2010 10:44:44 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>رژیم تعطیل شد</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000080;"&gt;سلامی با تاخیری چند روزه &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000080;"&gt;رژیم تعطیل شد&lt;/span&gt;&lt;span style="color: #000080;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="color: #000080;"&gt;&lt;img src="http://www.pic4ever.com/images/adore.gif" alt="" /&gt;، روز هشتم رژیم برای انجام یکسری آزمایشات خون کله صبح ناشتا به بیمارستان مراجعه نموده &amp;nbsp;و پس از انجام آن سری از آزمایشات بدو بدو به اداره برگشته و خود را در محل کار&amp;nbsp; با نیم ساعت تاخیر حاضر کردم اما از آنجایی که شانس ما همیشه جلوتر از خودمان به هر جا که به خواهیم برویم می رود&amp;nbsp;&lt;img src="http://www.pic4ever.com/images/bb9.gif" alt="" /&gt; اونروز آقای خدماتی محترم هیچ گونه زحمتی به خود نداده و برای ما چایی نیاوردند که ما حداقل آن را کوفت کنیم و از ناشتایی بیرون بیاییم ، خاطر نشان می شود که در بیمارستان به اندازه یک آمپول گاوی برای انجام سه آزمایش از ما خون گرفتند ، خلاصه بعد از گذشت ساعت 10 و نیم متوجه شدیم که خیلی تشنه هستیم و زمان خوردن کپسول هایمان هم می گذرد بنابراین یک لیوان آب آماده کردیم و تعدادی قرص و کپسول را با شکم خالی میل نمودیم . تا ظهر هیچ بلایی سرمان نیامد ، وقتی به منزل خود برای کارهایی مراجعه کردم &lt;img src="http://www.pic4ever.com/images/4u2ap3b.gif" alt="" /&gt;هیچ چیزی برای صرف نهار نداشتم بنابراین به خواهر کوچکمان تلفن کردیم از همان نهارهای اشرافی که در روزهای رژیم میل می کنیم ( مرغ آبپز بد مزه) را از منزل مادر برایمان بیاورد ایشان هم لطف کردن و با نیم ساعت تاخیر تشریف آوردن اما قبل از آمدن ایشان تمام زمین و زمان به هم ریخت&amp;nbsp; و معده این جانب میلیونها لیتر آب خالی را بالا آورد و ما مرگمان را در جلوی چشممان دیدیم&amp;nbsp; &lt;img src="http://www.millan.net/minimations/smileys/deadthread.gif" alt="" /&gt;و فهمیدیم که بس احمقیم که با معده خالی قرص و شربت میل نموده ایم بعد از آمدن خواهرمان به او چیزی نگفته ( بس که می دانیم او دهن لق است و به مادر اطلاع می دهد ) نهارمان&amp;nbsp; را میل نمودیم .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000080;"&gt;بعد به مادرمان زنگ زدیم که مادرجان تشکر از نهاری که فرستاده بودین حالا که زحمت کشیدین چرا بیشتر ندادین و لطفا بیایید با هم این خانه ما را گرد گیری و خانه تکانی مختصری بکنیم&amp;nbsp;&lt;img src="http://kay.smiley.free.fr/images/6719.gif" alt="" /&gt; که فردا پس فردا سرو کله هسمری پیدا می شود ونگوید این چه زنی است که ما گرفته ایم مادر مهربانمان هم که از جان گذشته قبول کرد و ما باز از حالمان به او چیزی نگفتیم تا نگران احوالمان نشود اما بعد از آمدنش از آنجایی که مادراست و رخسار زرد ما رادید فهمید حال ما بداست و بد و بیراه به این رژیم گفت و به یکمی هم به ما &lt;img src="http://www.pic4ever.com/images/snapoutofit.gif" alt="" /&gt;و فرمودند دیگر رژیم نگیر و ما رفیتیم ترازو را آوردیم و خود را وزن کردیم و دیدم بله فقط 2 کیلو کم کرده ایم&lt;img src="http://www.forumup.nl/images/smiles/oregonian_wellduh.gif" alt="" /&gt; پس از تحمل این همه مشقت .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000080;"&gt;به تمامی دوستانی که می خواهند این رژیم را بگیرند توصیه اکید می شود از این کار خودداری کنند .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000080;"&gt;خلاصه گفیتیم رنجش به گنجش نمی ارزد و از همان عصر تصمیم گرفتیم که دیگر ادامه ندهیم و بعد از آنکه مادرمان به تنهایی منزل ما راتر و تمیز کردند به خانه مادر مراجعه نمودیم .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000080;"&gt;چشمتان روز بد نبیند به محضیکه پایمان به آنجا رسید دنیا و تمام اتاق ها دور سرمان شروع به چرخش کرد و تا صبح روز بعد من سوار بر چرخ و فلیک بودم&amp;nbsp; که دور تا دور منزل مادرمان می چرخید&lt;img src="http://www.millan.net/minimations/smileys/twzonesmiley.gif" alt="" /&gt; و چند بارهنگام راه رفتن بر روی&amp;nbsp; خواهر هایم افتادم و کم مونده بود انها را روانه بیمارستان بکنم &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000080;"&gt;و این بود نتیجه این رژیم کذایی هر چند که نتایجش انگار به همین جا ختم نمی شود چون امروز زمانی که برای گرفتن جواب آزمایش به بیمارستان مراجعه کردم فرمودند کم خونی داری فکر کنم همش نتایج این رژیم است آخه من قبلش کم خونی نداشتم شنبه باید پیش متخصص برم تا ببینم اون چی می گه خدا رحم کند خیلی پشیمونم ای کاش این رژیم نمی گرفتم 2 کیلو ارزشش و نداشت تازه اگه برنگرده&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://rozhaie-zendegi.persianblog.ir/post/16</link>
      <author>ماری</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=332977&amp;postID=5738162</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-332977.post-5738162</guid>
      <pubDate>Wed, 27 Oct 2010 12:07:44 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>روز هفتم رژیم</title>
      <description>&lt;p style="TEXT-ALIGN: center"&gt;&lt;span style="background-color: #c0c0c0;"&gt;&lt;span style="color: #800000;"&gt;&lt;span style="background-color: #ffffce;"&gt;روز هفتم: &lt;br /&gt;صبحانه:یک فنجان قهوه+یک حبه قند+یک ورق نان تست &lt;br /&gt;نهار: 3 عدد تخم مرغ سفت+یک ورق کالباس+کاهو &lt;br /&gt;شام :سالاد کلم+گوجه فرنگی+سس آبلیمو+یک عدد میوه &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #ffffff;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #333399;"&gt;امروز روز هفتم رژیممه همه می گن یه خورده لاغر شدی جدیدنا خودمو وزن نکردم اما می فهمم که یه خورده لاغر شدم امروز بعداز مدتا تونستم یه وقت دکتر بگیرم و برم دکتر برای چکاب از سرصبح تو بیمارستان معطل دکتر نشستم تازه من شماره یک بودم برای اولین بار این اتفاق تو زندگیم افتاده بوده که شماره ویزیتم یک باشه اما از اونجایی که ما لب دریا هم بریم دریا خشک می شه ، خانم دکتر 1:30 دقیقه تاخیر داشتن و در اتاق عمل حضور داشتن مطمئنم اگه من شماره یک نبودم همچین مشکلی پیش نمی یومد کلی آدمایی بیچاره بعد از خودممو هم الاف کرده بودم .&lt;img class="tcattdimgresizer" src="http://www.millan.net/minimations/smileys/boredsmiley.gif" border="0" alt="" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #333399;"&gt;خلاصه بعد از کلی معطلی&lt;img onmousedown="showAddress(this.src)" src="http://www.millan.net/minimations/smileys/rolleye.gif" border="0" alt="" width="19" height="18" /&gt; خانم دکتر تشریف آوردن و ما رو ویزیت کردن و کلی آزمایش و یه خورده دارو نوشتن .&lt;img src="http://www.pic4ever.com/images/4fvgdaq_th.gif" border="0" alt="" width="45" height="24" /&gt; از صبح دیگه بدو بدو تو این خیابونای شلوغ از این ور به اون از این آزمایشگاه به اون آزمایشگاه تازه فردا هم باید برم یه سری دیگه آزمایش بدم بگو خوب مگه مرض داری میگی واسم آزمایش بنویس خوب همین جور دلم واسه پول خرج کردن تنگ شده بود دیگه ولی خدا را شکر تا اینجاش مشکلی نداشتم امیدوارم جواب آزمایشهای فردا هم مثبت باشه خلاصه تا ظهر الاف بودمو دیدم دیگه وقت نمی شه برم خونه واسه نهار از همونجا زنگ زدم خونه خالم که نزدیک آزمایشگاه بود گفتم برام سه تا تخم مرغ آب پز کنه میام می برم رفتم خونشون دیدم اونام آمادن دارن میرن همونجایی که من می خوام برم واسه کلیه های دختر خالم عکس رنگی بگیرن آخه دختر خالم مریضه دوبار کلیه هاشو عمل کرده ، دیگه تخم مرغارو گرفتم و دوباره با هم برگشتیم نوبت اونا از من جلوتر&amp;nbsp; دیگه چی بگم که خاله جون یک ریز گریه کرد و آه و ناله و اعصاب منم کلا به&amp;nbsp; هم ریخت &lt;img src="http://www.pic4ever.com/images/sad30.gif" alt="" /&gt;و من و هزار بار فرستاد پیش آقای دکتر بپرس این واسه چیه این یعنی چی چرا اینو نوشتیت معنیش چی می شه &lt;img src="http://www.pic4ever.com/images/interview.gif" border="0" alt="" width="63" height="22" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #333399;"&gt;بعدشم یه راست از همونجا اومدم سرکار و خونه نرفتم و الان به سلامتی سرم درد می کنه و حالم از خوردن تخم مرغ های آبپز به هم خورد این چه رژیمیه دیگه ای خدا&lt;img class="tcattdimgresizer" src="http://www.millan.net/minimations/smileys/guiltsmileyf.gif" border="0" alt="" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="TEXT-ALIGN: center"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://rozhaie-zendegi.persianblog.ir/post/15</link>
      <author>ماری</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=332977&amp;postID=5721063</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-332977.post-5721063</guid>
      <pubDate>Sat, 23 Oct 2010 10:36:24 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>روز پنجم رژیم</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000080;"&gt;سلامی چو بوی خوش آشناییییییییییییییی&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000080;"&gt;آه امروز روز پنجم رژیمه نمی دونم چرا وقتی رژیم می گیرم اینقدر روزا دیر به دیر می گذرن خوف دیگه&amp;nbsp; دوست دارم زود این 15 روز بگذره و من ببینم که چقدر لاخر شدم دیشب یواشکی خودمو وزن کردم تا الان 2 کیلو کم کردم یعنی شدم 77 هورا &lt;img onmousedown="showAddress(this.src)" src="http://www.millan.net/minimations/smileys/hapydancsmil.gif" border="0" alt="Happy Dance" /&gt;&amp;nbsp;ولی دوست دارم بیشتر کم کنم اون موقعهایی که رکورد اضافه وزن و می شکنم به فکر کم کردن نیستم بعد یه دفعه با عجله می خوام وزن کم کنم آخه یه فکرایی توکلمه نمی دونید که ..&lt;img src="http://www.kolobok.us/smiles/artists/viannen/viannen_39.gif" alt="" /&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000080;"&gt;آه امروز هسمری گلم رفت قوبونش بشم دلم براش تنگ می شه البته 4 روز دیگه برمی گرده امروز فرستادمش بانک قست واریز کنه دلم براش سوخت خیلی معطل شده بود فدات بشم &lt;a href="http://khanoomi-aghaii.blogfa.com/page/aks.aspx"&gt;&lt;img style="width: 90px; height: 53px;" src="http://cdn.content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/0002032E.gif" border="0" alt="" hspace="0" width="90" height="60" align="baseline" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000080;"&gt;&amp;nbsp;عزیزم دوست ندارم هچ وقت بری فقط دوست دارم همش بیای اصلا نری &lt;img src="http://kolobok.us/smiles/artists/connie/connie_girlsmelly.gif" alt="" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000080;"&gt;راستی یادم رفت بگم می خوام کاموا بخرم یه خورده بافتنی کنم&lt;img id="vBCodeIMG" src="http://www.millan.net/minimations/smileys/knitsmile.gif" border="0" alt="" /&gt; البته خوب بلد نیستم اما دوست دارم اینقده کار دارم نمی دونم کدومش انجام بدم تازه سه چهار تا کتاب هم از کتابخونه اداره گرفتم دلم می خواد همشونو بخونم یه کتاب دیگه هم مدیرمون داده در مورد طراحی صفحات وب که 100 البته ملزمم که اونو تو اولین فرصت بخونم و مطالعاتم و جستجوهایم در وب سایتها را در این مورد خطیر&amp;nbsp;افزایش دهم&amp;nbsp;&lt;img id="vBCodeIMG" src="http://www.millan.net/minimations/smileys/coffeescreen.gif" border="0" alt="" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #cc99ff;"&gt;خوب رژیم فردا &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="color: #ff99cc;"&gt;&lt;span style="color: #ff99cc;"&gt;روز ششم: &lt;br /&gt;صبحانه :یک فنجان چای+دو عدد خرما &lt;br /&gt;نهار:10 ورق کالباس مرغ+یک لیوان ماست کم چربی &lt;br /&gt;شام: نصف سینه مرغ پخته یا کبابی +کاهو+ آب لیمو+روغن زیتون &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://rozhaie-zendegi.persianblog.ir/post/14</link>
      <author>ماری</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=332977&amp;postID=5713929</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-332977.post-5713929</guid>
      <pubDate>Thu, 21 Oct 2010 13:05:23 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>روز چهارم رژیم</title>
      <description>&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="color: #99cc00;"&gt;روز چهارم: &lt;br /&gt;صبحانه:یک فنجان قهوه+یک حبه قند+یک ورق نان تست &lt;br /&gt;نهار :یک لیتر آب میوه ترجیحا سیب یا هویج+یک لیوان ماست &lt;br /&gt;شام: 3 عدد تخم مرغ سفت +هویج رنده شده+200 گرم پنیر رژیمی یا کم نمک &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="color: #000080;"&gt;امروز روز چهارم رژیمه وای خدا که چه رژیمه وحشتناکیه دیگه نا ندارم خداکنه بتونم تا آخرش ادامه بدم&amp;nbsp; برنامه فردا هم اینه &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="color: #cc99ff;"&gt;&lt;span style="background-color: #339966;"&gt;&lt;span style="color: #339966;"&gt;&lt;span style="background-color: #ffffff;"&gt;روز پنجم: &lt;br /&gt;صبحانه:یک فنجان قهوه+یک حبه قند+یک ورق نان تست &lt;br /&gt;نهار:یک ماهی پخته یا کبابی کامل+یک قاشق چایخوری کره +آبلیمو &lt;br /&gt;شام:300 گرم گوشت پخته یا کبابی+کاهو+کرفس &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://rozhaie-zendegi.persianblog.ir/post/13</link>
      <author>ماری</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=332977&amp;postID=5708745</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-332977.post-5708745</guid>
      <pubDate>Wed, 20 Oct 2010 08:01:11 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
